به نام نور
سلام دوباره اومدم ....
اما این بار با دفتر خاطراتم .....
دوس داشتین همراهم باشین ....

بسم رب المهدی (عج)
دل گمراه من چه خواهد کرد با نسیمی که می تراود از آن
بوی عشق کبوتر وحشی نفس عطرهای سرگردان
دلم از ترانه می سوزد سینه ام عاشقانه می سوزد
ای بهار ای بهار افسونگر من سراپا خیال او شده ام
در جنون خود رفته ام از یاد شعرو فریاد و آرزو شده ام
سلامی که از سینه ای سوخته ی درد بر می خیزد تا با آه شکسته ی تمام توبه های ناتمام از عشق به حضرت دوست سخن بگوید ...
« السلام علیک یا اباصالح المهدی عج »
و دوباره با تمام امید به درگاه کرم تو ، مولای محبوب دل های شکسته ؛ دست بر سینه و سر به زیر از خجلت تمام لحظه هایی که به یادتان و به مهرتان متاع ناچیز دنیا را با خیر کثیر آخرت ....
آه ! از تمام ندانم کاری هایم و جهالت های بی پرده ام ....
آه ! از تمام لحظه هایی که شما مرا می خواندید و من بی اعتنا پشت می کردم ...
و اکنون آمده ام ! با قلبی که سیاه و شکسته است ؛ باز هم دست بر سینه ی شکسته ام می گزارم و با تمام حقارتی که بر خود تحمیل کرد ام ، شرمگنانه از لحظه های گناه به حال خوف و رجا سر به زیر و آرام نجوا می کنم :
« السلام علیک یا مولانا یا اباصالح المهدی عج »
هنوز هم پستی از وجودم می بارد ، هنوز هم شرمگین و روسیاهم ، هنوز هم حتی یک توبه ی تمام ، یک بازگشت واقعی در کارنامه ی عملم به تماشا نگزاشته ام ...
هنوز هم همان اف پی هستم ، همانی که سیه روی و سیه دل با دنیایی از امید بر در محبوب ، انتظار دیدن گنبد سبز – آبی جمکران شما را دارد ...
حسرت زده ام ، به رفتن کنار محراب شما و سر خم کردن در چاه شما ...
انگار تمام صداهای دنیا در گلویم جمع شده است ، انگار همه ی سیلاب ها در چشمم آماده ی جاری شدن هستند ، انگار عشق از پوستم جوانه می زند و دیگر ...
دیگر نمی توانم بگویم ، فریاد بزنم، غوغا به پا کنم که دوستتان دارم ومنتظر آمدنتان هستم ...
چگونه دم از دوست داشتن معشوقی بزنم که دستان شکسته ام باعث سرخی روی معشوق شده است ؟!
چگونه دم از عشق بزنم که در اعمالم حکایت غریب فراوانست از معشوق ترین دلخواسته ی محبوب ...
چگونه بانگ بردارم که ای مردم به خدا ی عشق ، عاشق مولایی شدمکه در تمامی لحظات سقوط دستش را برای نجات من پس نکشید...
ومن هبوط را به تجربه نشستم ... و سقوط را با تک تک سلول هایم به احساس ! دیگر زمانی رسید که به خود گفتم :
دلم از محبوب جدا شد چه ثمر ؟!
اماهمان لحظات هم لطف نگار نازنین محبوبه ی حق ، چشم از ذره ی روسیاه برنداشت و دل ازسیاه دل ِ آزرده نشست ...
و من به گریه به دور شدن از مولا ومحبوبم دنیا را می کاویدم ؛ دور و دور تر می شدم ، اما در چشمم جز نشانه های محبوب هیچ نبود ...
و معشوقم مرا می خواند ...
و من می خواندم ....
با معصیتی دوباره آدم شده ایم
عیسی نشده تهمت مریم شده ایم
در کوفه ترین کوفه ی دنیا امروز
شمشیر کثیف ابن ملجم شده ایم
و باز هم این من بودم که در حق خوب ترین خوب عالم بدی می کردم ...
و چه کور بودم و چه نابینا ...
غافل از آنکه :
این دروغ است که ما خاطره ی مجنونیم
در تب حیله ی شیطان زده ای افسونیم
ابن ملجم شده در کوفه و حالا امروز
مشهد و ساده ترین حیله ی یک مامونیم
و چه قدر زود دیر می شود ...
آن زمان که رنگ شکست را به همراه رنگ تظاهر و دورویی ها به وضوح تصویر خود در شفاف ترین آیینه ی عالم دیدم ، رنگ دنیا پیش چشمم تیره شد ، و چه قدر دیر فهمیدم که این قدر زود دیر شد و همه ی حوادث پیرامونم ، با چنان نیروی اهورایی محاطم شده بودند ...
دیگر نه یارای رفتن داشتم و نه میل ماندن و چه قدر احساس به جریحه ی جان نمک می ریخت ...
و این باز هم خواهرم بود که دستم می گرفت و من بودم که دست گیرش می شدم ، و انگار مولای محبت ِ بی شائبه ، این بار هم نخواسته بود که تنها بمانم و بمانیم ...
واین ما بودیم که در گوش یک دیگر زمزمه می کردیم :
رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم
آن که یک روزهمه دل به نگاهش دادیم
خنده اش سرد وغریب است بیا برگردیم
«عشق » بازیچه ی شهر است ولی در «ده » ها
دختر عشق نجیب است بیا برگردیم
کِرم ها در دل هر کوچه اقامت دارند
روستا مامن سیب است بیا برگردیم

و چه قدر این کلاممان موجز از مولای عشق (عج) بود انگار ...
و ما دو خواهر غریب با قصه ای غریب و غصه ای غریب تر، شاید که به غربت کده ای ماندیم ...
اما در حسرت و آرزوییم ...
مولای من ! باز هم جلوتر می آیم .... و باز هم ...
و این قطرات اشک است که روحم را غسل می دهد و جانم را صیغل می بخشد ... دستِ بر سینه را ، به روی سر می گزارم و سر را رو به پایین ...
« یا سیدنا و مولانا یا اباصالح المهدی ارواحنا فداه یا وجیه عندالله ... اشفع لنا عندالله »
اشک امانم را بریده و زمزمه می کنم :
آبروی دوعالم تک سوار غریب
غریب آمده ام به محضر آشنا ...
و در دل می خوانم :
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند *** آیا شود که گوشه ی چشمی به ما کنند؟!
جمعیت موج می زند ...
برخی آرام و بی توجه رد میشوند و بعضی به ترحمی با نگاه ، ماجرا می پرسند و عده ای به شکستگی دل ماجرا می گویند ...
اما من هنوز خاموشم و نگاهم هنوز به بارگاه منوری است که ورودش اجازه ی خدا را می خواهد ...
سرما در نیمه جانم رمقی نگذاشته است و هنوز مبهوت مبهوتم ...
به شکسته دلی روی از جمعیت برمی تابم و فریاد خشکیده در گلو را آزاد می کنم :
دردم نهفته ، به زطبیبان مدعی *** باشد که از خزانه ی غیبش دوا کنند
اما هنوز جرات رفتن به حریم حرم یار را ندارم ...
چگونه قدم از قدم بردارم که همین اندی پیش بود با بوسه ی جاهلانه ام به دست شیطان صفتان زندگی ام دل آقا را شکستم ..
باکدامین روی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اما آقای من ! مولای من !
محبوب من و همه ی قلب های شکسته !
زیاد کی رود شبی هنوز دل نمرده بود ؟!
و آسمان لباس خیس ابر را فشرده بود ...
چگونه رنگ دیدنت زیاد چشم می رود ؟!
که شب تو را هزار پلک بی صدا شمرده بود
محبوبم کجا یادم رود که به دنبال تو در پاییزان زندگی سردم ، به دنبال بهار جستجومی کردم و کجا می دانستم که در پی تمامی نشانه های حضور ، دنیای هزار رنگی ها و نیرنگ ها خوابیده است ...
کجا می دانستم که نگاهم آشنای نگاه هایی خواهد شد که دلم را ندیدند و هدف را به سخره گرفتند و اطلسی به زیر پایشان .... له شد .... لِه
خدای من ! به تو پناه می برم از تمام کسانی که مرا از محبوبم و محبوبت بریدند و به عشق حق در بیراهه ها سرگردانم کردند ...
وحسرت نصیب لحظه های دوشینی که به تعالیشان همت گمارده بودم ...
دیگر فریب هیچ ... .... ...... ......ی را نخواهم خورد ....
و با حسرت روزهای گذشته قدم در جمکران یار می گزارم و پیشانی به محراب بندگی می سایم ...
شرمسارم ... شرمسارم ...
پس از دو رکعت عشق بلند شدم و مولارا به تک تک ثانیه هایی که دلم بیرنگ بود قسم دادم:
به نعمت نیستم مایل ، خدای خانه را خواهم
مرا گر عاشق صادق نمی دانی جوابم کن

ایام خوب من هم زیبا و دیدنی بود
اما هزار افسوس انگار رفتنی بود
باران مهربانی از آسمان نبارید
صبح سپید صادق جز اندکی نپایید
رسم زمانه این شد دل بستن و بریدن
یک کار بی تظاهر از هیچ کس ندیدن
در دیدگاه یک روز تردید جا ندارد
اندیشه های رفتن هرگز چرا ندارد
جمکران – خیلی نزدیک تر از اونی که فکرشم می تونستم بکنم